Archive for July 9, 2011

گلِ دختر

   رفته بودیم انجیرستان
   با دوستان تابستان
   گلِ دختر بچینیم.

   دیوار بر تن خاک
   تا انتهای نگاه رفته بود
   جوشکار می دانست
   لوله ها را چگونه به خاک
   و بر تن دیوار
   پیوند می زند.

   بر دیوار می دویدیم
   از لوله ها می پریدیم.

   کوه بی صدا ریخت
   آب بی صدا رفت
   خرگوش دویدو جهید
   و گلِ دختر
   همراهٔ شبنم و شور
   با شوقِ بی شتاب شکفت.

   جوشکار می دوید
   ما اما صدامست
   دویده دوان رفته بودیم.

 حسین دانائی

صدای برف

   صدای برف که بیاید
   صدای زنگوله خواهد مرد
   و صدای پرنده خواهد رفت.

 
   چیزی بپوش
   چیزی گرمتر بپوش
   صدای برف
   زمستان است.

 
   بی بی، مادر بزرگ من
   که بانوی شهر بود
   می گفت هفت پادشاه را
                         به عمر
                             دیده است
   پیرزن، جای نداشت برای عمر
   که بخواهد پیکرکشی کند
   – یا اسباب کشی به یک جای دیگری –
   وقتی صدا در صدا شد
   جانش را به مشت کشیدوُ رفت
   و زمستان این سال ها را ندید.


   بویش را نمی بوئی؟
   – آتش – 
   در پایین دست درمنه می سوزد.

   با ما گفته بودند
   با ما گفته بودند
   صدای برف که بیاید
   او خواهد رفت
   پرچم ها را بیافرازید.

   حسین دانائی

یک سر میان کاسه ی کابل

با یادِ سرباز سلیمان آریائی، دوست و همکارم در روزنامه هیواد افغانستان که به هنگام دوره احتیاط خدمت سربازی، سرش را با سیم بریدند.
……………………………

   چند چرت نا پُرو پیمان
   آمدند امروز سرِ کار
   غافل و ناغافل
   چرتی چمیده به چشم – قیقاج
   خَمان و خمیده مرا برد،
   خط و خطوط شهر آمدند.

    آمدی سلیمان جان، آمدی؟
   مویت به سر نبود سلیمان.

    افتاده بود کهنه کابل
   میان کاسهٔ سنگی
   جنگ می گزید، گاز می زد
                              گاز… گاز… گاز
   و با انبر می درید گوشت… گوشت… گوشت.

    در کوی و کوچهٔ کابل
   دویده دوان می دویدیم
   باران راکت و خمپاره
   خاک بود و خون
   و دودکش دود که تنوره می کشید
   میان کاسهٔ سنگی
                   – کهنه کابل جان –
   ما از میانه دویده دوان می دویدیم
   و گلوله، چون دانه انگور می آمد
   – زیگ زاگ بزن سلیمان! زیگ زاگ!
   مادر نگاه به در دارد
   نانش تیار
   شتاب کن سلیمان! شتاب کن، بگااااااااااز!
   ودکای مست بود که می گازید
   شهر می شکافت
   کاسهٔ کابل می شکست.

   از سایه سارِ فرازِ شهر
   تا شهر نو*…
   اما کجا؟ کجا بود سلیمان؟ که از من جدا ماندی
   -برقی دوید در چشم آسمان –
   -آی گوشتم… آی گوشتم
   یک سیم سر برید و به تاخت رفت
   کجا بود سلیمان؟
   سر…بازِ بی کَسِ تاریخ سلیمان!
   کجا بود که ترا سر به باخت رفت؟

    مویت به سر نبود سر…باز
   سر، ماند میان کاسهٔ کابل.

   مادر سر ندید،
   مادر تن ندید،
   آنقدر مویه کرد مادر
   تا که افتاد
             تا که مُرد سلیمان.

    آه، ای جانِ جانِ من سلیمان!
   من باز هم در کوی و کوچهٔ کابل،
   – این کاسهٔ سنگی، کهنه کابل جان –
   هنوز هم، دوان و دویده می دوم.

   حسین دانائی
……………………………
*از محلاتِ مسکونی شهر کابل

سنگ سیاه و سکینه


   آه! ای سکوت سکینه
   سازش کنی؟
   نکن!
   آه ای سکوت آشتیانی سکینه!
  

   آهای سکینه!
   سکینه!
   سر را کنار کن!
   تن را کنار کن!
   …
   تن را کنار کن!
   سنگ سنگ، سنگ و سنگ، سنگ سیاه سنگ سکینه
   سر را کنار کن!
   بارانسار سنگ بر تو نبارد سکینه.


   بیچاره مادرم،
   بیچاره مادرم دیشب به خواب دید
   افتاده ای ز سنگ سکینه.
   سنگ سنگ، سنگ و سنگ سیاه سنگ
   ترا با خود می برند سکینه.
   مادر دوید
   این سو دوید، آن سو دوید
   سپر کرد تن تن تا سنگ بر تو نبارد سکینه.
   مادر دوید، این سو دوید، آن سو دوید
   سنگ می شکست، مادر نمی شکست سکینه.
   مادر دوید، مادر می دود دود
   مادر می دود دوید، می دود دود سکینه
   مادر می دود دود سکینه
   مادر می دود دود سکینه
   مادر…
   ……..
حسین دانائی

مرگ فروغ

 

   مرگ فروغ را دیدم
   که به دنبال ما
   می دوید.

   همسرم مدام ندا می داد:
   حسین آآآآآآآآآهسسسسسته تر!

   ………

   و این
   مدام 
   مکرر می شد. 

   حسین دانائی

صدا

   صدا 
   صدا
   صدا
   صدای در صدا
   آن صد صدای در صدا بود
   که مرا با خود می برد
   و به گوشم می زد:

   از زنده گان صدایی نیآمد
   پس با صدای صد صدا
   زنده باد مرده گان! 
   ………….
   این صد صدای در صدا
   به کوهستان می زد.

   حسین دانائی

حریق سبز

 
   حریق سبز بود که از آشیانه ی خورشید
   به خواب فلق زد
   و چتر شعله ی صبح را به آسمان کشید.
   – کجای حجم باور توست؟
   فریاد زد از درون
  
   باور کنم
   که شعله های شب واپسین چارشنبه ی سال
   مرا به سور خلق خوهد برد
   و با غروب آتش و دود
   حریق سبز، در غریو خلق
   سرود صبح خواهد خواند؟
 
  حسین دانائی
   اسفند ۱۳۸۸