Archive for August 27, 2011

*ابراهیم



به همه ی زندانیان و جانباختگان سیاسی کشورم

|:خطابه ی زندان:|

در امتداد کوبش شلاق و شکنجه و تحقیر
در انکسار نور   از صلابت بتون
آن جا که مروارید قطره ها
اعصاب توست ذوب می شود
آن جا که ادرار در مثانه ی تو سنگ می زاید
و شب پوزه گان   بر تخم چشم تو
طفلی متراکم – مادر یلدا –
شعله های نام ات آواز می شوند
تا آغاز ضربت چاکی باشند
بر فرق این شب هذیانی.

در عبور از آتش
تنها نگاه نافذ تو
آن مشت کلام تو کافی ست
تا دیوارها گریخته باشند
تا باور کرده باشند
“حسین بن منصور حلاج”
بی تبارو بی امتداد نیست.

همراه با نسیم
در فصل آمیزش استوا با قطب منجمد
که بر گیسوان زمین شانه می کشد
از موج موج دستان پرچم گون
پیش می آئی
پیش می آئی
تا با غبار راه
به غوغای زیر پوسته ی دریا پیوسته باشی.

آن روز که دور نیست
در دل دریای جشن خلق
مروارید حضور تو موج می زند.

(اردیبهشت ۱۳۶۴)

——————–
*در آن تاریخ، برادرم ابراهیم که پنج سال از من کوچک تر بود در زندان به سر می
برد. سه سال بعد ( تابستان ۱۳۶۷) همراه با هزاران زندانی ی سیاسی به خیل جان
باختگان پیوست. یاد همه ی ابراهیم های در آتش گرامی!

 

|:مویه های شبانه:|

بمبی
غرمبش رعدی
موج مرگی
خبر آمد سیاه
گریبان گرفت و ماند.

تلخ رنج عظیمی ست
در بن بستی بی انتها
آکنده از موج مرگ
غریبانه
شبانه
گریستن.

مورمور کبودی
سر تا به پای پوست را می گزد
مرگی سیاه
پیچک وار
با بدن می پیچد
آهای!   آهای! مویه های شبانه
مرا در تنهائی خود رها کنید.

باور کن!
.                                  [با خود می خوانم]
باور کن!
شهسواری از قبیله ی “منصور” بر دار رفته است
دلک ات را دریا کن
نزدیک تر بیا و ببین
تا انتهای راه   نگاه کن
زایش مرگ را به سرخ مرگان
.                                  [دل اما
.                                   میان پذیرش و انکار
.                                   سیل را روانه می کند
.                                   بمبی
.                                   غرمبش رعدی]
گریه
گریه آور است
کهتران را دریاب
شایسته تر
گریستن در شباهنگام
.                                  [زخمناک چاووش دل را از نهان
.                                   به آواز می کشم]
با ما چه کردند
جان ات را تیرباران می کنند
جوانی ات را
اما غرور ات دریای کهکشان
آه ات را توفان می خواهم
و اشک ات را دریا
ایثار کن!    ایثار کن!
چرم جان چغر را
بر بال باد بیاویز
تا قیامتی در افکنده باشی.

بعد از تو
مانده گان در خلوت
از تو ترانه می خوانند
.                                  [برای ابراهیم می خوانم]
و خنجر کلام را
از خاک خونین بر می کشند
یاوه گویان خاشاک اند
و با باد اند بر آب
زنده گی را شما طراواتید
در شکوه سروستان
زمستان را گو
عصیان زمین
بهار را پا به ماه ست.

از دوردست
آواز نی لبکی
با باد می آید
دختران کوچه با نثار بوسه ها
عاشقانه می گریند و می خوانند:

«آن یار آن نازنین یار
بی بوسه ای از ما
بر دار رفته است.»
………………………

به انتظار آزادی و آمدن ات بودم
بر دوش دریای خلق
اما خبر آمد سیاه
گریبان گرفت و ماند.

حسین دانائی
پائیز ۱۳۶۷

——————————————-
یاد همه ی جان باختگان تابستان سال سیاه ۱۳۶۷ گرامی.

مرور مرگ

این جا هوا مرده است
مرده ی جاوید را نفس نکشیم.

کرم های خاکی ی کور
تن درخت را می جوند
و مورچه های قرمز جنگل
خورشید را به خانه می کشند.

در من توان هست هنوز
بر این طناب وُ آب بگذرم
بر دریا ایستادم
آب فرو رفت.

اجساد زنده ی در من
دیری ست مرده اند
بر سنگِ خاکجای من خواهند نوشت
این مرده امروز مرده است.

حسین دانائی

راویانِ کهنه

از آغازِ کدام کوچه های کور
به دیدارِ قصه های باکره رفتی؟
بر بامِ کدام قصه
نشستی وُ پیوسته گریستی؟

بازنده گانِ جنگ را
درنگ نیست
ما راه را
به راست می بردیم.

درختِ جوانم
شاخه هایت را هوش یار کن
پیش از آن که
راویانِ کهنه ی آن قصه
با تبرهای تیز سر رسند.

حسین دانائی

آخرین بوسه

در حسرتم چرا آن بوسه ی آخرین
بی انتها نشد
همیشه زمان
پیش تر از فرصتِ یک آه
دویده است. 

حسین دانائی

ماه رابطِ ما


در بی فروتنیِ فاصله ها
ماه رابطِ ما باشد.
به ماه نگاه کن
با تو سخن گوید.

حسین دانائی

در جستجوی شاخه ای از ماه


بر تیر تلگرافخانه
آسمان کلاغی شد
با قارقاراش بر منقار
من از آشیانه گریختم.

آیا کسی راه را به خانه یافت؟

– من، نه 
مرغی شدم که جای نشستن نداشت
و ندارد
پَر می زنم    پَر
پَرپَرزدن
(دردی که ندیدی و ندانی)
در جستجوی شاخه ای از ماه
با چتری از آینه
شب را وُ روز را
پَر می زنم    پَر
پَرپَر.

حسین دانائی

برف سیاه


دیری ست برف
نکبت گرفته و
سیاه شده است

با رویای شستشو
و سپید شدن
برف سیاه
به انتظار بارش باران است.

حسین دانائی

خورشید کارگر من ام


خورشید گُرگرفته
بر بام چشم من
شراره می پاشد و
برای رویش ماه
در شام چشم من
تخم ستاره

– خورشیدِ کارگر من ام

روز امروز
روزی از آخر زمستان است
حال گیج هوا
حال گیج زمین
حال شوریده ی من است
برف باری
برف
بهاری
باد دونده
ابر پرنده
آفتاب بَرنده
شکوه شکوفه
شکوفه ی برف
سوز گرم بالنده
سوت سوز سوزنده
از دهان باز برف بازنده

روزِ امروز را
روز رستخیز خواندم
برای گیاهان گیر خواب خواندم
برای پرنده ها که نبودند

روز است
روز است و هزارپای آفتاب
در جان برف می دود
برف را می جود
تا زایش زمین
خورشید
بی وقفه   بی قرار
پنبه ی برف را می زند

– خورشیدِ کارگر من ام.

حسین دانائی

آب کافر است

به قربانیان آب
به قربانیان ژاپن
……………………

 برف بودو بخارو بارشِ باران 
 باران 
 از خشابِ زمین بود 
 بر آبکشِ آبیِ آسمان، 
 بارانِ رنگ 
رنگین کمانِ بارشِ بیخته 
 بر گستره ی سپیدِ برفِ زمین بود.


 در سفرِ آب وُ آینه 
 آب را خوردم 
 آب را دادم 
 آب را بغل کردم وُ در آینه خوابیدم 
 به خوابِ آب رفتم 
 آب 
مرا خورد.

 خواب بودو آب 
خواب   بی خواب 
 آب   بی خواب 
 آبِ بیدار   شورِ آب   شورشِ آب 
 از حفره هایِ آبیِ آب رفتم 
 آه ! این همه جنازه ی زیبا! 
همه را دیدم 
 تک 
 تک 
 بوسیدم.

 
 چشم   چشمِ آینه شد 
 از درزِ خوابِ آب   افتادم 
 پدر مرا به دوشِ روشنِ آب انداخت 
ضجه زد: 
 آب کافر است 
 آب کافر است.

 

آب بودو آینه 
خواب رفته بود 
 آب بودو آب 
 آب   آب بود 
 پدر   آب بود 
 کوه   آب بود 
 همه   آب بود.


مَرگآبِ “آبِ گرم”* 
 مَرگآبِ “آستارا”* 
مَرگآبِ “میوسا”* 
 مَرگآب می رفت وُ 
 دستِ جهان را  می بُرد.

حسین دانائی
۲۲ اسفند ۱۳۸۹
————————–— 
* “آبِ گرم” سمنان، رودخانه آستارا و میوسا (mjosa) دریاچه ی نروژ سه درگیری بزرگ من بودند با آب. رودخانه  آستارا رفیق شاعر و هنرمند نازنین ام داوود کرمی را از من گرفت و بُرد. یاد او و همه ی قربانیان آب گرامی.

ماه از کوچه رفته است

در کوچه

           با ماه  

                  می رفتم 

از چشمان باز خانه ای 

چکاچک چاقوها

بر زبان می گذشت

و ضجه های کوچک باران 

                          می بارید

 

به ماه

      نگاه کردم

ماه

    رفته بود.

حسین دانائی