Archive for September 26, 2011

با طعم تلخ تبعید

سالیان سال است
ماه و سال آینده
می خواهم به وطن برگردم   
          به سوی سوسوی فانوس دیده ی تو 

 ماه و سال آینده
سال آینده
سال آینده.

این پای مرا   بردارو ببر 
به سرزمینی که از او دور مانده ام
در آن جا بگذار   برود

این دست مرا   بردارو ببر
به زادگاه ام که از او دور مانده ام
به آن درخت توت سه گانه   برافراز 

دستم را برافراز
تا پایم برود
من   خودم می آیم.

حسین دانائی

رگبار آفتاب

در آن قرار سبزه و سنگ
که سبزه از سنگ بی قراری کرد
سنگ به شیشه فرود آمد
و خون سبزه به رودخانه

آن جا که خورشید را از جیب من زدند
کوچ از کویر
در حجم کوله ی کج
بر پشت من نشست.

این جا
در سرزمین شیشه و خاکستر
مهمان مراسم تدفین آفتاب ام   همه روز 
همه روز  روز  گورکن آفتاب خویش می شود

این جا
بهار  بی شک برابر باران است
و تابستان   تبسم گمشده ای در دمای ثابت سال، سرما
سال در تمامت سال
با باران و برف   این دو فصل دراز اش
در بلور آب و آینه می شکند.

من با تن تشنه ی باران آفتاب   
امروز که خورشید خفته را نعره می زدم
آفتاب ات کجاست؟
از سر
سرا سر
سر بر آورد چتر
رگبار آفتاب
باریدن گرفت.

حسین دانائی