Archive for December 27, 2011

با رویای رونده ی رود

در خاک خوب خراب
در سرزمین شهوت من-شاه
[خوب از آن شاه   خراب مال تو]
بر بستر سنگ
با رویای رونده ی رود
روان بودم
و حضورم
آرامش کلاغ ها را به آشوب می کشید

 آن که  باردار باد بود در کاسه ی سر اش
و گرگ می زایید زاد بر زاد از هزارلای زخم هزار ساله
درخت می خورد تا شکوفه دهد
به چشمان پر پرسش ام نگاه نکرده گفت:
«از رویای رود  بر اولین تاول راه فرود آی
در رکاب اگر باشی
پایانه ی این دهلیز
دریای آزادی تو است.»

 تلخ آب زهر در کام باورم چکید
«دریای آزادی» اش
وحشت آبشاری است از مانداب درد به زرداب زخم
[همین چاه-دره ی سقوط]
من   به راه رود روان ماندم

 فراز رودخانه
کلاغی نمانده بود.

حسین دانائی