یک سر میان کاسه ی کابل

با یادِ سرباز سلیمان آریائی، دوست و همکارم در روزنامه هیواد افغانستان که به هنگام دوره احتیاط خدمت سربازی، سرش را با سیم بریدند.
……………………………

   چند چرت نا پُرو پیمان
   آمدند امروز سرِ کار
   غافل و ناغافل
   چرتی چمیده به چشم – قیقاج
   خَمان و خمیده مرا برد،
   خط و خطوط شهر آمدند.

    آمدی سلیمان جان، آمدی؟
   مویت به سر نبود سلیمان.

    افتاده بود کهنه کابل
   میان کاسهٔ سنگی
   جنگ می گزید، گاز می زد
                              گاز… گاز… گاز
   و با انبر می درید گوشت… گوشت… گوشت.

    در کوی و کوچهٔ کابل
   دویده دوان می دویدیم
   باران راکت و خمپاره
   خاک بود و خون
   و دودکش دود که تنوره می کشید
   میان کاسهٔ سنگی
                   – کهنه کابل جان –
   ما از میانه دویده دوان می دویدیم
   و گلوله، چون دانه انگور می آمد
   – زیگ زاگ بزن سلیمان! زیگ زاگ!
   مادر نگاه به در دارد
   نانش تیار
   شتاب کن سلیمان! شتاب کن، بگااااااااااز!
   ودکای مست بود که می گازید
   شهر می شکافت
   کاسهٔ کابل می شکست.

   از سایه سارِ فرازِ شهر
   تا شهر نو*…
   اما کجا؟ کجا بود سلیمان؟ که از من جدا ماندی
   -برقی دوید در چشم آسمان –
   -آی گوشتم… آی گوشتم
   یک سیم سر برید و به تاخت رفت
   کجا بود سلیمان؟
   سر…بازِ بی کَسِ تاریخ سلیمان!
   کجا بود که ترا سر به باخت رفت؟

    مویت به سر نبود سر…باز
   سر، ماند میان کاسهٔ کابل.

   مادر سر ندید،
   مادر تن ندید،
   آنقدر مویه کرد مادر
   تا که افتاد
             تا که مُرد سلیمان.

    آه، ای جانِ جانِ من سلیمان!
   من باز هم در کوی و کوچهٔ کابل،
   – این کاسهٔ سنگی، کهنه کابل جان –
   هنوز هم، دوان و دویده می دوم.

   حسین دانائی
……………………………
*از محلاتِ مسکونی شهر کابل

2 comments

  1. علی says:

    لعنت بر جنگ. شعری بسیار متأثر کننده. نفرت انگیز علیه جنگ.

  2. backlinks says:

    Aw, this was a really nice post. In idea I would like to put in writing like this additionally – taking time and actual effort to make a very good article… but what can I say… I procrastinate alot and by no means seem to get something done.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *