خورشید کارگر من ام


خورشید گُرگرفته
بر بام چشم من
شراره می پاشد و
برای رویش ماه
در شام چشم من
تخم ستاره

– خورشیدِ کارگر من ام

روز امروز
روزی از آخر زمستان است
حال گیج هوا
حال گیج زمین
حال شوریده ی من است
برف باری
برف
بهاری
باد دونده
ابر پرنده
آفتاب بَرنده
شکوه شکوفه
شکوفه ی برف
سوز گرم بالنده
سوت سوز سوزنده
از دهان باز برف بازنده

روزِ امروز را
روز رستخیز خواندم
برای گیاهان گیر خواب خواندم
برای پرنده ها که نبودند

روز است
روز است و هزارپای آفتاب
در جان برف می دود
برف را می جود
تا زایش زمین
خورشید
بی وقفه   بی قرار
پنبه ی برف را می زند

– خورشیدِ کارگر من ام.

حسین دانائی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *