همه ی جان ما

 برای جان به ستوه آمده: نسرین ستوده

……………………………………….

جان به لب که می رسد

می شود شناخت

می شود با ماه

به جان نگاه کرد

جان اش به لبِ جان

در آینه

 

حالا

حال او

فقط جان است

ورق ورق

همه جان

جانِ همه

 

او جان

جانِ او

جانِ جان

جانِ ما همه

همه ی جان ما

به لبِ لب رسیده است.

حسین دانائی

 

ما دلتنگ بوسه ایم

هر صبح

خاک خوب قدیمی

در گلو

بغض می کند

و خانه های کهنه ی کوتاه

صدا در صدا:

« ما   دلتنگ بوسه ایم »

 

آن خارِ خاکِ خانه که پا را می شناخت

هر صبح بی صدا

در پای جان می خلد.

حسین دانائی

نان آور

آن که

     برای بردن نان

                      آمده بود

به مرغآبی ها نگاه می کرد

 

او

در جست و جوی نان

دریا را

        برای گریستن

                      کم داشت.

حسین دانائی

پائیزه

پائیز و باد می ریخت

برگی از پائیز

باد را با زوزه می کشید.

حسین دانائی

عطش یک شاخه از بهار

و درحال 
برمی خیزم
با قیامی در قاب پنجره
نقاش می شوم
بر عطش یک شاخه از بهار

برف ها را
همه آب می کنم
آب های بیخته را
در جیب

در کوچه  
اگر که آب نیست  
در عمق آینه اما
دریا
همه جا موج می زند

از آینه
به شهر شما
پمپ می زنم
در جست و جوی جاپای آب ها
شخم می زنم
عطش خاک های تشنه را
به تن تشنه ی شما آب می دهم.

حسین دانائی

تندر

هق هق رگباری
از پنجره
به کوچه زد

وقتی که از کوچ خواب
به دیدار آمدم
منِ بی ماه
در کوچه می دوید

در کوچه های بی ماه
آه … ای رفیق تشنه
سهم تو از آب
آهِ آتش بود.

حسین دانائی

 

 

 

با زخم می دوم

بر سینه زخم داشت
جاپای بلند اسب
او
با سال ها رفته است و من
با زخم می دوم.

حسین دانائی

تلواسه ی خبر

اضطراب درخت ها

پرنده و وحش

تلواسه ی سایه ها

سایه های سرآسیمه

گریز   گریز   گریز

از جغدجیغ ترن در دل کوهستان


دختر بی پا

با پاهایش در دست

سرنوشت می بافد


[رادیو بی خبر    می خواند]


ترن با اجساد زنده اش

در گور تونل

گور را می شکافد و گم    در گور می شود


رادیو     خبر را می خواند.

 

حسین دانائی

در خیابان یخ

به خاطر آور یخ را
یخ بر خیابان
ماه یخ را
رقص یخین ماه
در خیابان یخ را

به خاطر آور اضطراب عابران
ترس تلخ را
در خیابان یخ
رقص را و
ماه را و
خیابان را
خیابانِ یخ کرده از سکوت
سرد می لرزد

نگاه تو کو؟
تا بر ماه بتابد
من سخت می لرزم.

حسین دانائی

 

 

چند پرسش فرامرزسلیمانی ازحسين دانائی برای اوریل، ماه شعر…

چند پرسش فرامرزسلیمانی ازحسين دانائی برای اوریل، ماه شعر…
————————————

 

 

 

 

 

حسين دانائی عزیز، آیا سرمای اسکاندیناوی و برف سیاه شعرها را منجمد می کند؟

نه، چرا منجمد کند؟ اسکاندیناوی، از جمله نروژ که من در آن زندگی می کنم طبیعتی سرد و سخت و زیبا دارد و به برکت زیبایی اش، در این بخش از زمین هم سرما قابل تحمل می شود. من در سال ۱۳۶۸ از کابل به نروژ آمدم و همراه با یادگیری زبان، با عجله به شعر نروژ نزدیک شدم تا به ترجمه ی آن علاقه نشان دهم. در عمل دریافتم که این کشور کوچک دو زبان رسمی دارد، زبان اصلی ( bokmål ) و زبان جدید یا دوم ( nynorsk ). اما چون من مثل اکثر مهاجرها از دو زبان متداول فقط زبان بوکمول ( bokmål ) را می آموختم کار ترجمه ی ادبی سخت و ناقص می شد. خیلی از کتاب هایی را که برای ترجمه خریده بودم ندانسته به زبان نینورشک ( nynorsk ) بودند و همین سبب شد تا در آن وقت ترجمه را به حال خود رها کنم.
اساسی تر از این می بایست در این جامعه جدید به لحاظ کار و زندگی جایگاه خود را پیدا می کردم. من از ایران فوق دیپلم مکانیک داشتم که در اینجا به رسمیت شناخته نشد، در نتیجه دوره ی مهندسی را از بن شروع کرده و پس از آن نه چندان راحت در همین رشته شروع به کار کردم. در تمام این دوران می خواندم و می نوشتم ولی ارتباطات هر روز کم و کمتر می شد و جایی هم برای نشر کارها نمی شناختم. از ده شعری که میرزا آقا عسگری (مانی) خواسته بود برای نشر کتاب “شاعران مهاجر و مهاجران شاعر” چون با تاخیر فرستادم خبری ندارم که استفاده کرد یا نه. در این سال های پرت افتادگی بیشتر برای خودم نوشتم و پیش آمدم. به مجله ی آدینه دسترسی داشتم ولی به خاطر رعایت احتیاط مطمئن نبودم مطلب را بفرستم یا نه. و نفرستادم.

– به شعر خودت چگونه می نگری؟

از خود و شعر خود گفتن کار ساده ای نیست قضاوت و نقد و نظر باشد به عهده ی کسانی که کارها را می خوانند.

– شعر امروز ایران را چگونه می یابی؟

فرصت، خوب است که هست برای طبع آزمایی همه ولی ساده انگاری و نه ساده نویسی، عدم دقت زبانی و دانش شعری، و عجله برای نشر از جمله عواملی هستند که شعر امروز ایران را تهدید می کنند. غیر از این، شعر امروز را باید از سکوی فردا به آن نگاه کرد وقتی جاری این رودخانه زلال شود، چنان زلال که ریگ های ته رودخانه را هم بشود دید همان طور که امروز راحت تر می شود به شعر دیروز نگاه کرد و قضاوت نمود. اما رنگارنگی شعر امروز و وجود این همه شاعر را می شود به فال نیک گرفت تا فردا حاصل کاشت امروز ما چه باشد. با وجود این همه شاعر و علاقه مند به شعر، تیراژ پایین کتاب شعر را نمی توانم درک کنم گویا همه می نویسند و کمتر کار دیگران را می خوانند. حضور اینترنت فقط یک دلیل است.
چند شعر خوب را پیش هر شاعری می توان دید و برچید ولی چون عرصه هنر و ادبیات ایران از حضور منتقدان منصف در رنج بوده و هست بالندگی کار را دچار آسیب کرده و این یک مشکل و کمبود فرهنگی است که به مرور باید جبران شود.

– وشعر مهاجرت را؟

من با این نام های متفاوت و زیاد، چندان راحت نیستم. ولی اگر شعر مهاجرت هم داشته باشیم شعری است که پروای سانسور حکومتی را ندارد و از این نظر دست شاعران مهاجر بازتر است. نگاه من اما به روند شعر در داخل کشور است بی آن که بخواهم ارزش کار شاعران بیرون از کشور را پایین بیاورم. در آن جا است که زبان در بستر خود می بالد و پیش می رود و ما مهاجرها را هم به دنبال خود می کشاند.

– از کارنامه شعری ات درگذشته وحال برایمان بگو

من رشته ی تحصیلی ام ریاضی بود فکر می کنم از کلاس یازده دبیرستان شروع به نوشتن کردم. اولین کار، داستانی بود که در زنگ انشاء خواندم و با تشویق دبیر خوب مان آقای مصطفا نوروزی روبرو شد. چون شیفته ی فیلم و سینما بودم اولین مطلب منتشر شده ی من، یادداشتی بود بر فیلم تنگسیر امیر نادری (۱۳۵۲) که در مجله ی ستاره ی سینما به چاپ رسید. بعد از انقلاب در هفته نامه ی محلی شهر سمنان دعوت به همکاری شدم که همراه با مقالات سیاسی چندین شعر هم به چاپ رساندم. این نوشته ها همه با نام مستعار بود و وقتی این امکان هم متوقف شد کادر علنی و تمام وقت سیاسی بودم تا خروج از شهر و کشورم. در باکو چهار شماره فصلنامه ی ادبی-سیاسی با امکانات بسیار ابتدایی و محدود برای مهاجرین منتشر کردم و در کابل برای مجله و روزنامه و رادیو کابل، شعر و مطالب فرهنگی نوشتم.
پنج سال پیش از انقلاب برای من سال های پرباری بود که حاصل آن و اندک نوشته های پس از انقلاب، در اول مهرماه ۱۳۶۰ با حمله سپاه پاسداران به خانه ی ما همه به تاراج رفت. یک داستان کوتاه را دوستی برای چاپ در یک جنگ ادبی گرفته بود که چون پا نگرفت با خودش به امریکا برد و در دیدار چند سال پیش به من بر گرداند، من به خاطر نداشتم. در آن نوشته های به تاراج رفته تا آنجا که به یاد دارم شعرها آماده تر بودند برای چاپ و بسیاری از دوستان آن ها را خوانده بودند. غیر از شعرها یک نمایشنامه و داستان بلند بود با چندین داستان و نمایشنامه ی کوتاه. برای من از آن کارها فقط افسوس و حسرت باقی ماند. اگر زمان مهربانی کند آن نمایشنامه و داستان بلند را می شود بازنویسی کرد چون خطوط کلی آن ها را به یاد دارم.
در سال های هجرت شعرهایم را در امکان هایی که بوده به چاپ رسانده ام و این رویه ادامه دارد و به مدد اینترنت کارها راحت تر به مخاطب می رسد. به خاطر موج های ناملایم فعالیت سیاسی و کوچ های پی در پی، کار ادبی من روال یکدستی نداشته و تا به حال به صورت کتاب بیرون نیامده، خودم پیگیݛ چاپ کتاب نبودم. با انتشار شعرها در اینترت برخی دوستان توصیه و اصرار دارند که کارهایم را چاپ کنم، شاید در آینده این کار را کردم اگر اینترنت مجال دهد.

و این هم یک شعر تازه:
————–
حمام آفتاب
————–

مخمل صخره و سنگ
زیباترین تن ها را به تن می کشد
تن
بر
تن

پرنده های آبی از کوچ سر می رسند
موج ها اوج می گیرند به تماشا
و این من ام
که خورشید را بر تن می کنم
تا بر تݧ تن ها بتابم
تن
بر
تن.