Tag Archive for ادبیات

لبِ سیاه دو چشم

هجوم خانه ها
میان همهمه ی حجم ها و رنگ ها
جنگ رنگ ها و لب ها
لب کوچه
لب بام
لب دیوار و
لب پنجره
لبِ دو لب که می شکفد
لبِ سیاه دو چشم
لب رنگ های تند
رنگ های تیز  
شسته  
تمیز
شب شهر قشنگ رنگ ها و
لب ها و
خواب ها
امشب برای عکس
به شب شهر قشنگ رنگ
به لبِ خواب های شما می آیم.
حسین دانائی

سی سال

سی سال است
میان علف ها منتظرم*
تا که باد از علف برود
بوی تند علف
در گلو شعله می کشد

در لا به لای خواب و همخوابی
علف
بر باد پوزه می کشد
باد می پیچد
خم می شود علف به عشق ورزی
کمر راست ‍‍ می کند به دانه برچیدن

سی سال است میان علف ها  
شهر من
با من نیست
سی سال است
یکی
با سی نام آینه در من
پنجه می کشد

چیزی بگو به علف های سرخ
حرفی بزن به باد
سی سال است
 میان علف ها منتظرم.

حسین دانائی

۱۷ بهمن ۱۳۹۱

…………………..
* «كسي ميان علف ها دو فصل منتظر است» : رضا مقصدی

گله و چوپان

زنگوله ها

چه آشفته می زنند

 

چوپان را و

راه را

گله

پیدا نمی کند

 

دل را به باد داده   چوپان

پیدا نمی کند

راه را و

گله را.

………..

حسین دانائی

شعر کوتاه ٢

این همه خواب هستم و

خواب می بینم

باز بیداری

همه ی خواب من است.

حسین دانائی

شعر کوتاه ١

خاک خورده باد ام  

آتش گرفته آب 

با موج می سوزم.

حسین دانائی

چه گونه این غول انسان می شود؟

تا این روز
که روز و ماه و سال همنام می شوند
هنوز غول
به انتظار طعم بوسه ای
له له  می زند در جُست و جوی عشق جوانی
که خود را جاودان کند
مذهب و نژاد را رنگ می زند
رنگ را نمی آموزد
به رنگ می آویزد
سفید را سیاه می کند
زرد را سفید و سیاه
تا این روز و ماه و سال
هنوز غول
قاتلی را
در خود
با خود می کِشد
حیوان را می نوازد
هم او را می کُشد
پرنده را
در پرواز می زند
گوشت می خورد
از جای جایِ جانِ جهان
خون می چکد
در بُعد روز و ماه و سال
این غول
صلح را صدا می کند
اسیر می کند
اسیر می شود
شلیک می کند
شلیک می شود
جوی ها و رودها
غرق دریا می شوند
شاخه ها و درخت ها
به جنگل می زنند
ریگ ها و سنگ ها
به سرشاخه های کوه می رسند
اما غول
که آواز ویرانی اش به گوش می رسد
بی نگاه به ردِ استقامت سیمرغ
به تنهائی
از تنهائی می گریزد
…….
خسوف و کسوف رقم ها و نام ها را ورق می زنم
می روم تا زنجیر این واژه ها را
در ذهن زیبای این روز و ماه و سال بیاویزم
با درگذشت این روزِ قشنگِ سفید و سیاه و زرد
که مثل هیچ روز دیگری تکرار نمی شود
به این فکر می کنم
چه گونه این غول
انسان می شود؟

حسین دانائی
12-12-12(20)

همه ی جان ما

 برای جان به ستوه آمده: نسرین ستوده

……………………………………….

جان به لب که می رسد

می شود شناخت

می شود با ماه

به جان نگاه کرد

جان اش به لبِ جان

در آینه

 

حالا

حال او

فقط جان است

ورق ورق

همه جان

جانِ همه

 

او جان

جانِ او

جانِ جان

جانِ ما همه

همه ی جان ما

به لبِ لب رسیده است.

حسین دانائی

 

ما دلتنگ بوسه ایم

هر صبح

خاک خوب قدیمی

در گلو

بغض می کند

و خانه های کهنه ی کوتاه

صدا در صدا:

« ما   دلتنگ بوسه ایم »

 

آن خارِ خاکِ خانه که پا را می شناخت

هر صبح بی صدا

در پای جان می خلد.

حسین دانائی

نان آور

آن که

     برای بردن نان

                      آمده بود

به مرغآبی ها نگاه می کرد

 

او

در جست و جوی نان

دریا را

        برای گریستن

                      کم داشت.

حسین دانائی

پائیزه

پائیز و باد می ریخت

برگی از پائیز

باد را با زوزه می کشید.

حسین دانائی